X
تبلیغات
اشک شبنم

اشک شبنم
کـــــــــــــاش ، هیچوقت نمی گفتیم ای کـــــاش ... ! 
لینک دوستان
[ 2012/10/19 ] [ 16:50 ] [ مجتبی رستمی ]
صادق هدایت در کتاب بوف کور خود می نویسد .. سی و هفت درد و عیب اساسی ما ایرانیان که هیچوقت درمان نشد..!

در زندگی درد هایی است که روح انسان را از درون مثل خوره می خورند و می زدایند،این درد ها را نه می شود به کسی گفت و نه می توان جایی بیان کرد..!
به قسمتی از درد های اجتماعی ما ایرانیان توجه کنید:



1-اکثر ما ایرانی ها تخیل را به تفکر ترجیح می دهیم.


2-اکثر مردم ما در هر شرایطی منافع شخصی خود را به منافع ملی ترجیح می دهیم.


3-با طناب مفت حاضریم خود را دار بزنیم.


4-به خوش بینی بیش از منطق  بینی تمایل داریم.


5-بیشتر نواقص را می بینیم اما در رفع انها هیچ اقدامی نمی کنیم.


ادامه مطلب
[ 2013/10/12 ] [ 22:49 ] [ مجتبی رستمی ]

[ 2013/7/6 ] [ 12:33 ] [ مجتبی رستمی ]
دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند.
یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟

میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت میبینی، لذت ببری...

میمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی و هیچ وقت نمی خواهی واقعیتها را با منطق بیان کنی !!!
در همین حال هزار پایی از کنار آنها میگذشت..
میمون اول با دیدن هزار پا از او پرسید: هزار پا، تو چگونه این همه پا را با هماهنگی حرکت میدهی؟
هزارپا جواب داد: تا به امروز راجع به این موضوع فکر نکرده ام ؟!
میمون دوم گفت: خوب فکر کن چون این میمون راجع به همه چیز توضیح منطقی میخواهد!
هزار پا نگاهی به پاهایش کرد و خواست توضیحی بدهد:
خوب اول این پا را حرکت میدهم، نه، نه. شاید اول این یکی را. باید اول بدنم را بچرخانم ...
هزار پا مدتی سعی کرد تا توضیح مناسبی برای حرکت دادن پاهایش بیان کند ولی هرچه بیشتر سعی میکرد، ناموفقتر بود.
پس با ناامیدی سعی کرد به راه خودش ادامه دهد، ولی متوجه شد که نمیتواند.
با ناراحتی گفت: ببین چه بلایی به سرم آوردی؟! آنقدر سعی کردم چگونگی حرکتم را توضیح دهم که راه رفتن یادم رفت!!!

میمون دوم به اولی گفت: میبینی؟

[ 2013/5/16 ] [ 19:55 ] [ مجتبی رستمی ]


[ 2013/5/1 ] [ 9:14 ] [ مجتبی رستمی ]

[ 2013/4/27 ] [ 18:57 ] [ مجتبی رستمی ]

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران


رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران


ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی


تو بمان و دگران وای به حال دگران


رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند


هر چه آفاق بجویند کران تا به کران


میروم تا که به صاحبنظری بازرسم


محرم ما نبود دیده کوته نظران


دل چون آینه اهل صفا می شکنند


که ز خود بی خبرند این ز خدا بیخبران


دل من دار که در زلف شکن در شکنت


یادگاریست ز سر حلقه شوریده سران


گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود


لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران


ره بیداد گران بخت من آموخت ترا


ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران


سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن


کاین بود عاقبت کار جهان گذران


شهریارا غم آوارگی و دربدری


شورها در دلم انگیخته چون نوسفران

 

استاد شهریار

[ 2013/4/15 ] [ 18:58 ] [ مجتبی رستمی ]

[ 2013/4/9 ] [ 9:2 ] [ مجتبی رستمی ]

    پیرمردی در ساحل دریا در حال قدم زدن بود. به قسمتی از ساحل رسید که هزاران ستاره دریایی به خاطر جزر و مد در آنجا گرفتار شده بودند و دخترکی را دید که ستاره های دریایی را می گرفت و یکی یکی آنها را به دریا می انداخت.    پیرمرد به دخترک گفت: دختر کوچولو تو که نمی توانی همه این ستاره های دریایی را نجات بدهی آنها خیلی زیاد هستند.

   دخترک لبخندی زد و گفت : می دانم ولی این یکی را که می توانم نجات بدهم و یک ستاره دریایی را به دریا انداخت واین یکی و به دریا انداخت و این یکی ...


موضوعات مرتبط: ادبی و هنری، آموزشی
[ 2013/3/9 ] [ 21:3 ] [ مجتبی رستمی ]


موضوعات مرتبط: ادبی و هنری
[ 2013/2/24 ] [ 22:18 ] [ مجتبی رستمی ]

خدا خر را آفرید و به او گفت: تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود.

و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد 

خر به خداوند پاسخ داد:

خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد.

خدا سگ را آفرید و به او گفت

تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد.


سگ به خداوند پاسخ داد:

خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد.

 

خدا میمون را آفرید و به او گفت:


تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.

میمون به خداوند پاسخ داد:

بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.

 


و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت:


تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.


انسان گفت:

سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده. و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد.

 

و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند!


و پس از آن، ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند، و مثل خر بار می برد!


و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد!


و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند

 


موضوعات مرتبط: ادبی و هنری، سرگرمی، آموزشی
[ 2013/2/23 ] [ 20:17 ] [ مجتبی رستمی ]

گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت
ور ز هندوی شما بر ما جفایی رفت رفت

برق عشق ار خرمن پشمینه پوشی سوخت سوخت
جور شاه کامران گر بر گدایی رفت رفت

در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار
هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت

عشقبازی را تحمل باید ای دل پای دار
گر ملالی بود بود و گر خطایی رفت رفت

گر دلی از غمزه دلدار باری برد برد
ور میان جان و جانان ماجرایی رفت رفت

از سخن چینان ملالت‌ها پدید آمد ولی
گر میان همنشینان ناسزایی رفت رفت

عیب حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه
پای آزادی چه بندی گر به جایی رفت رفت

"حافظ"


موضوعات مرتبط: ادبی و هنری، آموزشی، اجتماعی
[ 2013/2/19 ] [ 19:37 ] [ مجتبی رستمی ]

happy valentine

سپندار مذگان

valentine

v           victor of love

a                 adoring u

l                      love  u

e        every thing 4u

n                   need  u

t            thinking of u

i                     i miss u

n          nothing but u


موضوعات مرتبط: ادبی و هنری، اجتماعی
[ 2013/2/13 ] [ 17:6 ] [ مجتبی رستمی ]
سی و یکمین جشنواره فیلم فجر با تقسیم جوایز بین نامزدهای برگزیده به کار خود پایان داد. هیئت داوران امسال بدون شک جزو یکی از بهترین ترکیب هیئت داوران چندسال اخیر جشنواره بود. حضور چهره های مطرح و موجهی چون داود میرباقری، رسول صدرعاملی،  مهدی فخیم زاده، بهروز افخمی، ضیاء الدین دری، مصطفی شایسته و جمال شورجه در ترکیب هیئت داوری نشان از توجه ویژه ی جشنواره برای داوری مستقل آثار ارائه شده به جشنواره بود.

برگزیدگان جشنواره فیلم فجر از نگاه هیئت داوران به شرح زیر اعلام شد: 


بازیگر نقش مکمل زن:  پگاه آهنگرانی (دربند)

بازیگر نقش مکمل مرد: رامبد جوان (گناهکاران)

بازیگر نقش اول زن: هانیه توسلی (دهلیز)

بازیگر نقش اول مرد: حمید فرخ نژاد (استرداد)


گزارش كامل در ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: ادبی و هنری، اجتماعی
ادامه مطلب
[ 2013/2/12 ] [ 18:4 ] [ مجتبی رستمی ]


موضوعات مرتبط: آموزشی، اجتماعی
[ 2013/2/11 ] [ 9:30 ] [ مجتبی رستمی ]

ای خداوندا : به علمای ما مسئولیت، و به عوام ما علم،

به مومنان ما روشنایی، و به روشنفکران ما ایمان،

و به متعصبین ما فهم، و به فهمیدگان ما تعصب،

به زنان ما شعور و به مردان ما شرف،

و به پیران ما آگاهی و به جوانان ما اصالت،

به اساتید ما عقیده و به دانشجویان ما.... نیز عقیده،

به خفتگان ما بیداری و به بیداران ما اراده،

به مبلغان ما حقیقت و به دینداران ما دین،

به نویسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درد،

و به شاعران ما شعور و به محققان ما هدف ،

به نومیدان ما امید و به ضعیفان ما نیرو

و به محافظه کاران ما گستاخی،

و به نشستگان ما قیام و به راکدان ما تکان،

و به مردگان ما حیات، و به کوران ما نگاه

و به خاموشان ما فریاد، و به مسلمانان ما قرآن

و به شیعیان ما علی، و به فرقه های ما وحدت،

و به حسودان شفا به خودبینان ما انصاف،

به فحاشان ما ادب، به مجاهدان ما صبر

و به مردم خودآگاهی، و به همه ملت ما، همت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخشا.


دکتر علی شریعتی / کتاب نیایش

 


موضوعات مرتبط: ادبی و هنری، آموزشی، اجتماعی
[ 2013/1/26 ] [ 16:18 ] [ مجتبی رستمی ]


موضوعات مرتبط: ادبی و هنری، آموزشی، اجتماعی
[ 2013/1/17 ] [ 17:42 ] [ مجتبی رستمی ]


موضوعات مرتبط: ادبی و هنری، آموزشی، اجتماعی
[ 2013/1/8 ] [ 20:25 ] [ مجتبی رستمی ]

گویند : مرگ حق است ...

و حق نیز گرفتنیست ،

پس چگونه است که خودکشی ،

گناه محسوب می شود !؟!


موضوعات مرتبط: آموزشی، اجتماعی
[ 2013/1/6 ] [ 19:1 ] [ مجتبی رستمی ]


موضوعات مرتبط: ادبی و هنری، آموزشی، اجتماعی
[ 2012/12/29 ] [ 23:59 ] [ مجتبی رستمی ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

*موعود*

همگی منتظریم
انتظاری روشن ...
انتظار خبر آمدن یک منجی
که بیاید و بیارد
پرتو نور وجود
و بتابد برما
تا زداید کمکی ظلمت این زندان را
کی ؟ کجا ؟ یا که چگونه ؟ ندانیم ولی ...
باز هم منتظر و منتظر و منتظریم
شاید این یوسف زهرا هم اکنون در اینجا باشد !
درکنار من و تو ، شایدم هر دوی ما
ما نبینیم ، ولی هست و خبر از دل ما هم دارد
و چه نزدیک به اوییم ولی بی خبریم !
بی خبر از عمل خویش که کرده دل او ریش
باید از خویش بپرسیم ، چه گفتیم ؟ و چه کردیم ؟
با امام دو جهان ، خلیف الرحمن ، شریک القرآن ...
گرچه این جمعه بشد ، باز هم منتظریم
انتظاری نه چو یعقوب که بنشست به راه یوسف !
بلکه ما خویش شتابیم بسویش .
همچنان منتظریم ...
************************
*مجتبی درزی رستمی* 1388/2/4
با اجازتون این شعر مال خودمه ...
بهم نمیاد! مگه نه... ؟!!!
امکانات وب